تبليغاتX
آقا اجازه (راهنمایی ازادگان-شهید اوینی )

آقا اجازه (راهنمایی ازادگان-شهید اوینی )

اردو با بچه هاي ابتدايي

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 7:59  توسط ابراهیم نیک خو  | 

اردو با بچه هاي ابتدايي

به نام خالق دانا و توانا

 

 

اين دومين بار بود كه داداشم از من سراغ دوربين ديجيتال را مي

 

 

گرفت. وقتي از او پرسيدم كجا مي خواهي بروي گفت: مي

 

 

خواهيم همراه همكاران و دانش اموزان مدرسه ي عمار ياسر به

 

 

اردوي تفريحي برويم. دوربين را در شارژ گذاشتم. صبح زود

 

 

دوربين را از من گرفت و رفت. دفعه ي قبل هم با بچه هاي

 

 

چهارم بيرون رفته بودند. عكس هايشان را كه ديدم،خيلي

 

 

خوشحال شدم. در چهره ي همه برق شادي هويدا بود. بچه ها هر

 

 

كدام داشتند كاري را انجام مي دادند. انها مدل هاي جغرافيايي

 

 

كوه و رود و جلگه و قله را درست كرده بودند. وقتي به رودخانه

 

 

اي كه درست كرده بودند  مي نگريستي، فكر مي كردي در

 

 

اين رودخانه صداقت و صميميت جاريست و همچنان به پيش مي

 

 

رود و بچه ها هم به دنبال ان مي دوند. چقدر شاد بودند. انها 

 

 

قله هاي رفيع  را فتح كرده بودند و با خوشحالي پرچمي را بر ان

 

 

افراشته بودند. با خويشتن انديشيدم كاش هر چه زودتر بتوانند بر

 

 

قله هاي علم و دانش دست يابند و از ان بالا به جهاني كه در پاين

 

 

قله است بنگرند. چندين دفعه عكس هايشان را ديدم و از ديدن

 

 

عكس هاي قشنگي كه گرفته بودند احساس خوشحالي مي كردم.

 

 

چند روز بعد مدير مدرسه را ديدم. با هم خيلي صميمي هستيم. او

 

 

مي گفت معاون اداره ي منطقه امده است و كمي با برادرت

 

 

درباه ي بيرون بردن بچه ها از مدرسه صحبت كرده است.

 

 

معاون اصلا از اين كار برادرم خوشش نيامده بود.اون فقط معتقد

 

 

بوده است كه غير از ساعت ورزش (تربيت بدني) نبايد دانش

 

 

اموزان را بيرون از مدرسه برد. خيلي ناراحت شدم. اخر او سال

 

 

اولش بود و به كارش علاقه ي شديد داشت. صبح ها با چه

 

 

اشتياقي از خانه بيرون مي رفت. تا مغرب بر نمي گشت. او دو

 

 

نوبت تدريس مي كند. ولي هيچ گاه نشده است از خستگي گلايه

 

 

كند. وقتي ديشب به من گفت عكس ها رابياورم با خنده گفتم اري.

 

 

پس منتظر چي هستي. دوربين را اورد و عكس ها را در با

 

 

همديگر ديديم. كل دانش اموزان را با خودشان برده بودد. خيلي

 

 

جالب بود.همه ي مدرسه با هم به اردو رفته بودند.ديگ هاي

 

 

بزرگي با خودشان برده بودند و ناهار را همانجا خودشان درست

 

 

كرده بودند بودند. يك روز در دامان طبيعت به سر بردن مسلما

 

 

از كلاس هاي تكراري بيشتر بچه ها را خوشحال مي كرد.مسابقه

 

 

هاي جالبي را برگزار كرده بودند. از همه مهتر نشستن ان ها

 

 

سر سفره ي غذا بود. وقتي به صف انها براي گرفتن ناهارشان

 

 

نگاه مي كردي احساس مي كردي كه انها هيچ گاه نظم را در

 

 

زندگي فراموش نمي كنند. هركدام بشقابي را كه با خودش اورده

 

 

بود در دست داشت.با خود فكر كردم كه انها هيچ گاه چنين

 

 

خاطره اي را فراموش نخواهند كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 7:44  توسط ابراهیم نیک خو  |