تبليغاتX
آقا اجازه (راهنمایی ازادگان-شهید اوینی )

آقا اجازه (راهنمایی ازادگان-شهید اوینی )

دوسال تدریس نمی کنم.

این غروب با غروب های دیگر برایم فرق داشت. با اینکه خیلی خسته بودم ولی اشتیاق زیادی به عکس گرفتن

 

داشتم.چند روز بود که مرتب به اداره ی اموزش و پرورش سر می زدم تا با ماموریت به تحصیل من موافقت

 

نمایند. سه روز  اول که می گفتند با ماموریت به تحصیلی مان موافقت نمی کنند. کارمان این بود که از ساعت

 

8:30 دقیقه ی صبح تا ساعت یک که ادره تعطیل می شد انجا بمانیم. جوابی هم که می شنیدیم این بود: اصلا

 

امیدوار نباشید . هیچ کس برای ادامه تحصیل نمی رود. همه باید تدریس کنند.منطقه کمبود دبیر دارد. این را یک

 

ماه قبل هم گفته بودند. وقتی که رتبه ها مشخص شده بود. از همان موقع بنای مخالفت را گذاشته بودند. کار به

 

جایی رسیده بود که همه می خواستن به یک نحوی تلافی کنند. یک نفر می گفت اگر نگذارند بروم خوب تدریس

 

نمی کنم.. دیگری می گفت : دیگر هیچ کاری برای اداره ی اموزش و پروش انجام نمی دهم.

 

بعضی هم از معلم بودنشان نارحت بودند. من هم دست کمی از انها نداشتم.  بدم امد چرا این همه خاطره از

 

دوران خوش تدریس را ثبت کرده بودم. خواستم وبلاگم را حذف کنم. ولی یکی از دوستان مانع شد.خواستم تمام

 

خاطراتی را هر شب با اشتیاق تایپ می کردم  نابود کنم. بالاخره سماجت و ایستادگی بچه ها باعث شد تا با

 

ماموریت به تحصیلی مان موافقت کنند. یک هفته سراسر رنج و خستگی ولی پایان خوش

 

دیگر تدریس نمی کنم. هرچند دلم برای دانش اموزانم تنگ می شود ولی به استراحت نیاز داشتم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:36  توسط ابراهیم نیک خو  | 

دیگه .....

 

دیگه ادامه نمی دهم . شاید روزی  با عکس ها و خاطراتی

 از مدرسه و دانش اموزان برگردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 15:31  توسط ابراهیم نیک خو  | 

بالاخره تمام شد.

بالاخره تمام شد . کاری را که شروع کرده بودیم به پایان رسید. از تیرماه شروع به عکس گرفتن

 

از اخرین نقطه ی جزیره ی قشم کردیم . تا دیروز که با رسیدن به روستای لافت و گرفتن عکس 

 

کار ما به اتمام رسید. وقتی امروز نگاهی به پوشه ی عکس های معماری می انداختم  نزدیک به

 

2100 عکس در ان وجود داشت. عکس هایی که بیشتر شامل معماری قشم بود . مساجد ، برکه

 

ها ( اب انبارها ) ، بادگیرها ، سد ها ، خانه های قدیمی و نوساز ، مجتمع های تجاری، درب

 

منزل ها ( چوبی و فلزی ) و ... عکس هایی بودند که از نگاه دوربین مان مخفی نماند. کار ما

 

وقت بخصوصی نداشت. اوایل که از ساعت یک و نیم بعد از ظهر شروع می کردیم و تا نماز

 

مغرب ادامه می دادیم. کم کم صبح ها هم سری به روستا ها می زدیم. بعضی وقت ها یک روز

 

کامل وقتمان گرفته می شد. مانند دیروز که از صبح تا ساعت 9 شب در لافت و رمچاه و هلر

 

بودیم. فکرش را بکنید از تمام مساجد جزیره ی قشم عکس گرفتیم. اب انبارها و خانه ها و

 

چیزهایی که مربوط به معماری می شوند هم جز عکس هایمان بود.دیگر تمام شد. دلم تنگ می

 

شود برای عکس گرفتن از مناره های مساجد . دلم تنگ می شود برای شنیدن حرف های افراد

 

کهنسال. دلم تنگ می شود برای مصاحبه با کسانی که حرفهای زیبایی برای گفتن داشتند. استاد

 

بنایی که اکثر مساجد جزیره ی قشم را خودش با دستان توانای خویش درست کرده بود و از سر

 

تواضع و فروتنی کس دیگری را بهترین استاد مسجد ساز معرفی می کرد. ان استاد بادگیر سازی

 

که بیشتر بادگیرهای لافت را درست کرده بود .او  که دیگر مدت هاست بادیگر درست نمی کند .

 

کارش را پسرش ادامه می دهد.  رئیس شورایی که در هوای گرم و شرجی قشم ما را همراهی

 

کرد . فکرش را که می کنم دلتنگ می شوم. حسابی مشغول بودم . تابستانی که نه کلاسی بود  و

 

نه تدریسی ،  بهترین کاری بود که من را به خودش مشغول کرده بود. خیلی ها کمکان کردند تا

 

بتوانیم کارمان را به بهترین نحو انجام دهیم. چه بسیار دهیارهایی که دفتر کارشان را به خاطر

 

کار ما ترک کردند و همراهمان می امدند در عوض مجبور می شدند بعد از نماز مغرب کار

 

مردم را انجام دهند. شوراها و افراد کهنسال ، و خیلی های دیگر اگر نبودند هرگز موفق نمی

 

شدیم. هنوز هم تمام نشده است. تازه عکس ها به اتمام رسید.  نوشته و توضیحات نیز مانده است.

 

نمی دانم کار گروههای دیگر به کجا رسیده است. یک کار گروهی . هر کس مشغول جمع اوری

 

اطلاعاتی درباره ی قشم بود. فرهنگ و اداب ورسوم ، محیط زیست و طبیعت ، معماری ،

 

موسیقی ، و ... موضوعاتی بود که چند گروه مختلف به  جمع اوری اطلاعات در باره ی ان

 

مشغول شدند. خدا کند کار خوبی دربیاید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 14:12  توسط ابراهیم نیک خو  | 

یک روز خاطره انگیز

 

پنج شنبه روز خوب و خاطره انگیزی برایم بود .قرار  بود اقای

 

 رضوانی(فتوبلاگ مهدیسما) برای گرفتن عکس از مراسم

 

عروسی به قشم بیاید. وقتی شنیدم قرار است یک نفر دوست نیز

 

همراه ایشان به جزیره بیاید بیشتر خوشحال شدم. هر چه از اقای

 

رضوانی پرسیدم نام دوست و همسفرش را نگفت. می گفت :

 

بگذار برایت غیر منتظره باشد. من هم دست بردار نبودم .

 

اسامی چهار نفری را که بیشتر حدس می زدم به قشم بیایند به

 

اقای رضوانی گفتم. سه تن از این چهار نفر عکاسان خوب

 

بندری بودند و یک نفر دیگر هم وبلاگ نویس خوب

 

قرار بود ساعت نه در دولاب باشند. وقتی با تلفن همراه اقای

 

رضوانی تماس گرفتم فکر نمی کردم به دولاب رسیده باشند. انها

 

در کنار ساحل دولاب مشغول گرفتن عکس بودند. اقای رضوانی

 

را دیدم که مشغول گرفتن عکس از مناره ی مسجد کنار ساحل

 

بود. باورم نمی شد اقای بردال(فتوبلاگ لور) نیز همراه اقای

 

رضوانی باشند. بعد از احوالپرسی و صحبت کردن قرار شد

 

سری به  کارگاه لنج سازی و استادان لنج ساز نیز بزنیم. تا

 

ساعت 11 و 40 دقیقه مشغول گرفتن عکس در بندر گوران و

 

کارگاههای لنج سازی شدیم. ظهر به دولاب برگشتیم . قرار بود

 

عصر نیز سری به غارهای نمکی و ساحل نمکدان نیز بزنیم.

 

ولی اقای رضوانی ان را به وقت دیگری موکول کرد . عصر

 

نیز دوباره  به ساحل دولاب رفتیم و عکس گرفتیم. سوالات

 

زیادی ذهنم را مشغول کرده بود. هر وقت فرصت مناسبی گیر

 

می امد از اقای بردال و رضوانی می پرسیدم و انها نیز با صبر

 

و حوصله به سوالاتم پاسخ می دادند.ان ها تفسیر دیگری را از

 

عکس و عکاسی در ذهنم به وجود اوردند. افتاب داشت غروب

 

می کرد . انها اخرین عکس هایشان را از ساحل و غروب دل

 

انگیز دولاب انداختند. بعد از نماز مغرب به قشم رفتند تا عازم

 

بندر شوند.  فکر می کردم بیشتر می مانند و از تجربیات انها در

 

عکاسی بهره ی کافی را می برم. قرار بود جمعه صبح مسابقه ی

 

شتر سواری در جاسک برگزار شود و اقای رضوانی هم باید

 

ساعت هفت صبح به انجا می رفت شب که شد

 

تنهایی به مراسم عروسی بهترین دوستم رفتم و عکس گرفتم .

 

روز خوبی بود ولی افسوس زود به پایان رسید.   

 

 بردال - نیک خو - رضوانی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:5  توسط ابراهیم نیک خو  | 

اتمام شدن دوران خوش تدریس؟

با اینکه برای امتحان اماده نبودم اما با اصرار بچه ها رفتم . وقتی شنیدم امتحان را باید بندرعباس بدهم خیلی مایوس شدم. اصلا حال و حوصله اش را نداشتم در هوای گرم و شرجی از قشم بیرون بروم. ان هم بندر . تازه برای امتحان هم چیزی نخوانده بودم . خیلی سخت بود بتوان در ازمون موفق شد. اگر اصرار دو تن از همکاران نبود نمی رفتم . به قول انها خودشان هم اماده نبودند . ولی برای تفریح و گذراندن اوقات می روند. قبول کردم با انها باشم. پنج شنبه را همراه سه تن از همکاران در بندر ماندیم. بیشتر برای دیدن عکس های سه تن از عکاسان خوب بندر می رفتم . مکان برگزاری را نمی دانستم. به بچه ها سفارش کرده بودم که هر وقت پیدا کردند زنگ بزنند. بعد از نماز مغرب بود که اقای جمادی زنگ زد . البته قبل از ان خودم مکان برگزاری را پیدا کرده بود. با هم رفتیم  و نگاه کردیم. شب هم کلی خندیدیم. تا پاسی از شب بیدار ماندیم. صبح که شد هر کدام رهسپار جلسه ی امتحان شدیم. همکاران زیادی امده بودند. از کل استان بودند. امتحان که تمام شد برای رفتن به قشم اماده شدیم. یکی از بچه ها باز هم زنگ زد و با خوشحالی می گفت : مکان نمایشگاه عکس را پیدا کردم. البته او خبر نداشت که ما دیشب عکس  ها را دیده بودیم. یک ماه که گذشت نتیجه ها امد . باورم نمی شد رتبه ام با اینکه اصلا نخوانده بودم  خیلی خوب شده باشد . رتبه های دوستان هم دست کمی از من نداشت. همه خوب شده بودیم. اولویت اول را اصفهان انتخاب کردیم. البته اگر اداره ی اموزش و پرورش با مامور به تحصیلی مان موافقت کند . اگر قبول کردند دلم برای دانش اموزان و همکاران تنگ می شود. البته دوره ی ادامه تحصیلمان دو سال بیشتر نیست. اگر موافقت نکنند دیگر حال و حوصله ی امتحان دادن را ندارم. خدا کند موافقت کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 1:18  توسط ابراهیم نیک خو  | 

مراسم عروسی در قشم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:46  توسط ابراهیم نیک خو  |