تبليغاتX
آقا اجازه (راهنمایی ازادگان-شهید اوینی )

آقا اجازه (راهنمایی ازادگان-شهید اوینی )

کلاس انشا را کنار ساحل برگزار کردیم.

 

روز پنج شنبه بود و چهار ساعت با کلاس اول راهنمایی ازادگان دولاب درس دیکته و

انشا داشتم. وقتی دوربین را دستم دیدند یک صدا گفتند: امروز کنار ساحل می رویم

و انشایمان را انجا می نویسم.   روز قبل با بچه های دوم راهنمایی ازادگان کلاس

داشتم. به انها موضوعی درباره ی زنگ انشا داده بودم . قبل از ان درباره ی موضوع

کمی صحبت کردم و انها را ازاد گذاشتم تا حرف دلشان را بزنند. انها خیلی اصرار

داشتند که انشایشان را نیز در کنار ساحل بنویسند. ( ساحل زیاد از مدرسه دور

 نیست. ) وقتی انشاها را می خواندند خیلی تکراری نوشته بودند. دیگر از انها نا امید

شده بودم. تا اینکه یک دانش اموز کنار تخته امد و انشای زیبایش را خواند. همه گوش

می دادند. نفس ها در سینه حبس شده بود. دانش اموزی هم که انشا را می خواند

منتظر بود بعد از انشا حسابی تنبیهش کنم. وقتی به چهره اش نگاه کردم دیدم

خودش را برای تنبیه شدن اماده کرده است. نگاهی به او انداختم و حسابی

تشویقش کردم . همه تعجب کردند . دانش اموزی که انشا می خواند نه تنها تنبیه

نشد بلکه بیست هم گرفت. اری او انشای متفاوتی با بقیه نوشته بود. او تا توانسته

بود از دبیر انشا ( من ) انتقاد کرده بود. انشایش را با لحن عجیبی می خواند. ناراحتی

اش را به وضوح می شد در صدایش دید. ساعت اخر روز چهارشنبه هم با کلاس دوم

ب انشا داشتم و همین موضوع را به انها دادم. باز هم یکی از دانش اموزان انشای

متفاوتی نوشت. او چه زیبا از من و کلاس انشایم انتقاد کرده  بود . همیشه نوشته

اش با بقیه فرق دارد. دنیای عجیبی دارد . از هر دو خواستم انشایشان را به من

بدهند . دوست داشتم انشاها را در وبلاگم بگذارم ولی تا این لحظه انشایشان به

دستم نرسیده است. بعضی از جملاتش را خوب به یاد دارم. او از اینکه امسال کلاس

انشایمان مانند سال قبل نبوده است حسابی شاکی بود. سعی می کنم حتما

انشایشان را در وبلاگ بگذارم . به هر حال انها باعث شدند روز پنج شنبه با بچه های

کلاس اول راهنمایی مخالفت نکنم و با هم کنار ساحل برویم. وقتی انجا رسیدیم. زیر

درختی نشستیم. کمی با انها صحبت کردم و به انها موضوعی دادم و انها را ازاد

گذاشتم . خودم با دوربینی که دستم بود به عکاسی پرداختم. بعد از ۴۵ دقیقه که

وقت نوشتن به پایان رسید انها شروع به خواندن انشایشان کردند. یک نفر پیشنهاد

داد تا مسابقه ی طناب کشی و دو روی شن های نرم و خیس ساحل برگزار

کنیم . طنابی پیدا کردند و مسابقه دادند. دو هم برگزار کردیم. وقتی به مدرسه بر می

گشتیم حسابی خوشحال بودند . خنده از لبانشان محو نمی شد. در طول مسیر

مدرسه به چیزهای زیادی فکر می کردم. به اینکه امسال بهترین سال برایم بود. به

اینکه من بهترین دانش اموزان را در کنارم دارم. در چهار مدرسه تدریس می کنم.

دانش اموزان زیادی دارم. با هر کلاسی بیشتر از یک ساعت درس ندارم. ان هم درس

های متنوع ( انشا - پرورشی - هنر ـ تاریخ ادبیات ـ زبان فارسی ـ ادبیات فارسی ) . با

اینکه مجبورم کل روزهای هفته را مشغول باشم .سه روز تدریس دارم و سه روز هم

برای ادامه تحصیل به بندرعباس می روم باز هم احساس خستگی نمی کنم. به قول

یکی از همکاران مانند میهمان هستم. چون تا می ایند کمی با هم صحبت کنیم

من مجبورم از انها خداحافظی کنم و به مدرسه ی دیگری بروم. بعضی روزها از هفت

و نیم صبح تا دوازده و بیست بعد از ظهر توی سه مدرسه تدریس دارم. همین برایم

زیباست. اصلا احساس خستگی نمی کنم. چون قرار است ساعت بعد دانش اموزان

جدید و همکاران دیگری را ببینم. حالا که مدرسه ها دارد تمام می شود  دلم برایشان

تنگ می شود.  سعی می کنم در فرصت اینده از دانش اموزان هر چهار مدرسه

( شهید اوینی باسعیدو - حکمت گوری - ازادگان دولاب و دبیرستان استاد شهریار

دولاب ) بنویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:53  توسط ابراهیم نیک خو  | 

مدتیه که از عکاسی فاصله گرفته ام.

این عکس را وقتی داشتم با یکی از همکاران از کلاس درس بر می گشتم گرفتم. قبلا همیشه با دوربینم می رفتم سر کلاس . حالا یکمی از عکاسی فاصله گرفته ام.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:11  توسط ابراهیم نیک خو  | 

عکسی از دوران ابتدایی ام

بازی جدید وبلاگی در وبلاگستان (و برای اونایی که وبلاگ ندارند فتوبلاگستان) نیما اکبرپور راه افتاده که من هم به لطف امیر صادقی  به این بازی دعوت شدم. در این بازی فرد دعوت شده باید عکسی از ۱۰ تا ۱۵ سال پیش خودش رو (ترجیحا" جواتی) در وبلاگش بگذارد تا بقیه ببینند.

دعوت شدگان من:روح الله بلوچی عبدالحسین رضوانی  حسن بردال  - صادق طاهری-منصور وحدانی

عکس مربوط به دوره ای می شود که کلاس پنجم ابتدایی می خوندم. فکر کنم ۱۳ سال قبل .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 21:37  توسط ابراهیم نیک خو  | 

عکسی از تویوتا وانت 2007

نوروز امسال زیاد حال و حوصله ی عکاسی نداشتم. بیشتر به علت کسالتی که داشتم فرصت نمی کردم به عکاسی کردن بپردازم . این عکس را چند ماه قبل همراه عادل اسلامی گرفته بودم . قرار است یک فتوبلاگ گروهی را راه اندازی کنم و چند تن از دوستان دولابی هم  مرا یاری کنند. انشالله. این عکس را به دوست بسیار خوبم عبدالرئوف اسلامی تقدیم می کنم که فرصت داد تا این عکس در وبلاگ او (دولاب سیتی ) هم به نمایش در بیاید.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 4:6  توسط ابراهیم نیک خو  | 

مسجد جامع روستای هلر قشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 19:37  توسط ابراهیم نیک خو  |